تغییرات مغزی پس از رواندرمانی
آیا رواندرمانی مغز را تغییر میدهد؟ شواهد علوم اعصاب و عصبروانکاوی
آیا تغییراتی که در رواندرمانی تجربه میکنیم فقط در سطح «احساس» هستند یا واقعا مغز هم تغییر میکند؟ در دو دهه اخیر، این پرسش به یکی از محوریترین موضوعات در تقاطع علوم اعصاب و رواندرمانی تبدیل شده است. فناوریهای تصویربرداری عصبی مانند fMRI و EEG این امکان را فراهم کردهاند که فعالیت مغز را قبل و بعد از درمان مشاهده کنیم و ببینیم آیا مدارهای عصبی واقعا دچار تغییر میشوند یا خیر.
عصبروانکاوی (Neuropsychoanalysis) تلاشی نظاممند برای پیوند دادن مفاهیم روانپویشی با یافتههای نوروساینس است.
این رویکرد نشان میدهد هیجانات، تعارضهای ناهشیار و فرآیند تنظیم عاطفی، همبستههای عصبی مشخصی در مغز دارند و میتوان تغییرات آنها را اندازهگیری کرد.
کمتر به این نکته توجه میشود که زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی، در اصل یک نورولوژیست بود. او از ابتدا امیدوار بود روزی نظریههای روانکاوی بر پایه دادههای زیستشناختی و عصبی دقیقتری تبیین شوند؛ چیزی که در زمان او عملا ممکن نبود.
در اوایل دهه ۲۰۰۰، مارک سُلْمْز با صورتبندی رسمی عصبروانکاوی، این ایده را مطرح کرد که فرایندهای ناهشیار، هیجان و انگیزش را میتوان با شبکههای عصبی مشخصی در مغز مرتبط دانست.
از آن زمان، مطالعات متعددی تلاش کردهاند نشان دهند رواندرمانی نهفقط تجربه ذهنی، بلکه فعالیت مدارهای عصبی را نیز تغییر میدهد.
برای اینکه بفهمیم رواندرمانی چگونه مغز را تغییر میدهد، لازم است ابتدا ببینیم در اختلالات هیجانی چه اتفاقی در مغز رخ میدهد.
آمیگدالا بخشی از سیستم لیمبیک است و در شناسایی تهدید و پردازش ترس نقش مرکزی دارد. در افراد مبتلا به اضطراب مزمن، معمولا فعالیت این ناحیه افزایش مییابد و واکنشپذیری آن به محرکهای هیجانی بیشتر است. نتیجه این وضعیت میتواند این باشد که فرد جهان را بهطور کلی تهدیدآمیزتر و ناامنتر تجربه کند.
هیپوکامپ در شکلگیری حافظه و بافت زمانی و زمینهایِ تجربههای هیجانی نقش مهمی دارد. استرس مزمن و افزایش طولانیمدت کورتیزول میتواند بر عملکرد هیپوکامپ اثر منفی بگذارد و حتی با کاهش حجم آن همراه باشد. در برخی اختلالات اضطرابی، افسردگی و PTSD کاهش حجم هیپوکامپ گزارش شده و این تغییرات با اختلال در حافظه و تنظیم هیجان همبستهاند.
قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex) در تنظیم هیجان، برنامهریزی، قضاوت و مهار پاسخهای تکانشی نقش اساسی دارد. در اضطراب و PTSD اغلب کاهش کنترل و فعالیت تنظیمی نواحی پیشپیشانی نسبت به سیستم لیمبیک مشاهده میشود. وقتی این تعادل بههم بخورد، «حالت بقا» و پاسخهای هیجانی خام بر پردازش شناختی انعطافپذیر غلبه میکند. بهطور خلاصه، الگوی شایع در بسیاری از اختلالات هیجانی، ترکیبی از آمیگدالای بیشفعال، هیپوکامپ آسیبپذیر و قشر پیشپیشانی با کنترل تضعیفشده است.
مطالعات fMRI که قبل و بعد از دورههای رواندرمانی انجام شدهاند، الگوهای جالبی از تغییرات مغزی را نشان میدهند.
در بسیاری از این پژوهشها گزارش شده است که:
این تغییرات در رویکردهای درمانی مختلف دیده شدهاند.
بهنظر میرسد درمانهایی که بر پردازش هیجان، مواجهه با تعارضهای عاطفی و تجربه مستقیم احساسات اجتنابشده تمرکز دارند، اغلب تغییرات پایدارتری در مدارهای لیمبیک و پیشپیشانی ایجاد میکنند.
نوروپلاستیسیتی به توانایی مغز برای تغییر ساختار و عملکرد خود در پاسخ به تجربه اشاره دارد. این تغییر میتواند شامل تقویت یا تضعیف سیناپسها، ایجاد مسیرهای عصبی جدید و بازسازماندهی شبکههای عملکردی باشد.
رواندرمانی را میتوان نوعی «یادگیری عمیق هیجانی–شناختی» دانست.
در جریان درمان، فرد بارها هیجانات دشوار را در یک رابطه امن تجربه و بازپردازش میکند و بهتدریج معناها، باورها و الگوهای واکنش خود را تغییر میدهد. این فرآیند تکراری میتواند به بازآرایی مدارهای عصبی مرتبط با هیجان و تنظیم آن منجر شود. مطالعات طولی نشان دادهاند که تغییرات بالینی پایدار، اغلب با تغییر در الگوهای اتصال عملکردی مغز همبستهاند. به بیان ساده، وقتی الگوهای هیجانی و رفتاری فرد تغییر میکند، شبکههای عصبی مربوط به آن هم «بازتنظیم» میشوند.
یکی از پرسشهای مهم برای رویکردهای روانپویشی این است که آیا مفاهیمی مانند «ناهشیار» همبسته عصبی دارند یا نه. پژوهشها نشان میدهد پردازشهای هیجانی میتوانند بدون ورود به آگاهی خودآگاه فعال شوند. نواحیای مانند آمیگدالا، اینسولا و قشر کمربندی قدامی (ACC) در پردازشهای هیجانی زیرآستانهای و غیرآگاهانه نقش دارند.
این یافتهها با این ایده همسو هستند که بخش مهمی از تنظیم هیجان در سطحی رخ میدهد که فرد لزوما از آن آگاه نیست. وقتی درمان بر تجربه مستقیم هیجانهای اجتنابشده و تعارضهای درونی تمرکز میکند، مدارهای مرتبط با این هیجانها فعال و سپس در بستر رابطهای امن بازتنظیم میشوند. عصبروانکاوی تلاش میکند این فرآیند را با زبانی که بهطور همزمان به ذهن و مغز وفادار است توضیح دهد.
همه رویکردهای درمانی به یک شکل روی مغز اثر نمیگذارند. مطالعات نشان میدهد انواع مختلف رواندرمانی میتوانند مسیرهای متفاوتی را در مغز فعال و تقویت کنند. برخی درمانها بیشتر بر بازسازی شناختی تمرکز دارند و شبکههای مرتبط با کنترل شناختی و ارزیابی مجدد (reappraisal) را در قشر پیشپیشانی تقویت میکنند.
در مقابل، درمانهای هیجانمحور و روانپویشی کوتاهمدت، با تمرکز بر تعارضهای ناهشیار و تجربه عمیق هیجان، بیشتر مدارهای لیمبیک و ارتباط آنها با PFC را درگیر میکنند. در مطالعات مقایسهای، درمانهای روانپویشی کوتاهمدت تغییرات قابلتوجهی در اتصال لیمبیک–پیشپیشانی نشان دادهاند. این تغییرات اغلب با بهبود پایدار علائم و تغییرات شخصیتمحورتر همزمان بوده است.
نوروساینس اجتماعی نشان داده است که «رابطه ایمن» میتواند سیستم عصبی را آرام و تنظیم کند. احساس امنیت بینفردی میتواند فعالیت آمیگدالا را کاهش دهد و شرایط را برای یادگیری و بازسازی عصبی فراهم کند. رابطه درمانی را میتوان بستری دانست که در آن سیستم هیجانی و شبکههای تنظیمی مغز بهطور همزمان فعال میشوند. فرد در حضور درمانگری قابلاعتماد، با هیجانهای دشوار مواجه میشود، اما اینبار تنها نیست و در عین برانگیختگی، احساس حمایت و دیدهشدن دارد. این همزمانیِ «فعال شدن» و «تنظیم شدن» احتمالا یکی از سازوکارهای اصلیِ تغییرات پایدار در رواندرمانی است.
در درمان موفق اضطراب، معمولاً کاهش واکنشپذیری آمیگدالا و افزایش فعالیت تنظیمی قشر پیشپیشانی گزارش میشود. این تغییرات با کاهش احساس تهدید مداوم و توانایی بهتر در مواجهه با موقعیتهای اضطرابآور همزمان است.
در افسردگی، برخی مطالعات افزایش فعالیت در نواحی پیشپیشانی جانبی (مانند dlPFC) و کاهش بیشفعالی شبکه پیشفرض را پس از درمان نشان دادهاند. این تغییرات ممکن است با کاهش نشخوار فکری، افزایش انگیزه و بهبود توانایی برنامهریزی و اقدام مرتبط باشد.
در PTSD، بهبود علائم اغلب با افزایش انسجام شبکههای تنظیم هیجان و کاهش پاسخهای تهدیدی مرتبط با نشانههای یادآور تروما همراه است. کاهش فعالیت بیشازحد آمیگدالا و بهبود ارتباط آن با vmPFC از یافتههای تکرارشونده در این حوزه است. بهطور کلی، رواندرمانی میتواند در اختلالات مختلف، مسیرهای عصبی خاصی را بازتنظیم کند؛ اما هدف مشترک اغلب درمانها، برقراری تعادل دوباره بین سیستمهای هیجانی و تنظیمی مغز است.
مطالعه بیشتر:
نوروپلاستیسیتی فقط در اتاق درمان فعال نمیشود. عوامل سبک زندگی میتوانند زمینه زیستیِ لازم برای تثبیت تغییرات درمانی را تقویت یا تضعیف کنند. خواب کافی، ورزش هوازی منظم و کاهش استرس مزمن با افزایش بیان فاکتورهای رشد عصبی مانند BDNF مرتبطاند. این عوامل میتوانند «بستر شیمیایی و ساختاری» مناسبتری برای یادگیریهای جدید شکلگرفته در درمان فراهم کنند. در مقابل، کمخوابی مزمن، مصرف مداوم محرکهای استرسزا (از جمله استفاده افراطی از شبکههای اجتماعی) و سبک زندگی پراسترس میتوانند اثرات تنظیمی قشر پیشپیشانی را تضعیف کنند. در چنین شرایطی، تثبیت تغییرات مثبت حاصل از رواندرمانی دشوارتر میشود.
اگر بپذیریم که رواندرمانی واقعا مغز را تغییر میدهد، آنگاه درمانگر نیاز دارد درکی پایهای و منسجم از مغز و مدارهای هیجانی داشته باشد.
این آشنایی میتواند شامل شناخت:
آموزش عصبروانکاوی به درمانگران کمک میکند مداخلات خود را نهفقط بر اساس تجربه بالینی، بلکه با آگاهی از زیربنای عصبی آنها طراحی کنند. این رویکرد میتواند اثربخشی درمان را افزایش دهد و امکان ارزیابی علمیتری از نتایج فراهم آورد.
امروز پاسخ به پرسش اولیه روشنتر از گذشته است: شواهد علمی نشان میدهد رواندرمانی میتواند تغییرات قابلاندازهگیری در مغز ایجاد کند. این تغییرات شامل کاهش فعالیت آمیگدالا، تقویت اتصال پیشپیشانی–لیمبیک و بازسازماندهی شبکههای عملکردی مانند شبکه پیشفرض است.
عصبروانکاوی چارچوبی فراهم میکند که این یافتههای نوروساینس را با مفاهیم روانپویشی مثل هیجان، تعارض و ناهشیار پیوند میدهد. در این دیدگاه، تغییر ذهنی و تغییر عصبی دو روی یک سکهاند، نه دو پدیده جدا از هم. بهنظر میرسد درمانهایی که بر تجربه مستقیم هیجان، حل تعارضهای درونی و ایجاد یک رابطه درمانی ایمن تمرکز دارند، بیشترین همراستایی را با دادههای نوروساینس نشان میدهند.
این همراستایی نهتنها اعتبار علمی رواندرمانی را تقویت میکند، بلکه افقهای تازهای برای آموزش، پژوهش و توسعه رویکردهای درمانی در حوزه عصبروانکاوی میگشاید.