اضطراب در روانپویشی چیست؟ بررسی اضطراب در D-ISTDP
Anxiety in Psychodynamic Therapy
احساسات اصلی کدامند؟ احساس خشم، احساس غم، احساس شادی، احساس گناه و احساس جنسی
اضطراب یکی از شایعترین تجربههای روانشناختی انسان مخصوصا در عصر حاضر است؛ اما در روانپویشی کوتاهمدت فشرده DISTDP، اضطراب صرفا نشانهای نیست که باید هرچه سریعتر از بین برود بلکه اضطراب میتواند اطلاعات مهمی درباره آنچه در دنیای درونروانی فرد در حال رخ دادن است در اختیار درمانگر پویشی قرار دهد.
در رویکرد روانپویشی، طبق نظریههای موجود، زمانی که یک احساسی در فردی در موقعیتی خاص به وجود میآید و یا حتی وقتی یک احساس ناخودآکاهی که از قبل در فرد وجود داشته، به سطح تجربه نزدیک شود ممکن است به دلایل مختلف به قدری این تجربهی احساس برای فرد دشوار، ممنوع، ترسناک یا تعارضآمیز باشد، که فرد به جای تجربهی احساس، اضطراب را جایگزین کند.
اما آیا تجربهی اضطراب خوشایند است و فرد میتواند مدت زمان طولانی در حال تجربهی اضطراب باشد؟
اینجاست که در ادامه، فرد برای دور کردن اضطراب و یا کاهش اضطراب از "دفاعهای روانی" استفاده میکند؛ دفاعهایی که ممکن است در کوتاهمدت اضطراب را کاهش دهند، اما در بلندمدت به تداوم علائم و مشکلات رابطهای کمک میکنند.
به همین دلیل، در D-ISTDP درمان اضطراب فقط به معنای «آرام کردن بیمار» نیست. درمانگر تلاش میکند بفهمد "چه چیزی اضطراب را فعال کرده، اضطراب چگونه در بدن بیمار تخلیه میشود، افکار بیمار به چه سمت و سویی میرود و بیمار برای اجتناب از چه احساسی، از دفاع استفاده میکند."
این نگاه، تفاوت مهمی میان «درمان اضطراب بهعنوان یک علامت» و «فهمیدن اضطراب در بستر تعارضهای ناخودآگاه» ایجاد میکند.
در رواندرمانیهای مختلف، اضطراب میتواند با تعاریف و مدلهای متفاوتی بررسی شود. در روانپویشی، اضطراب اغلب در ارتباط با تعارضهای درونی، احساسات دشوار و مکانیسمهای دفاعی فهمیده میشود. از دیدگاه روانپویشی، به زبان ساده مسئله این است که "تجربه مستقیم یک احساس برای بیمار به دلایلی بیش از حد دشوار یا ممنوع است، پس مضطرب میشود"
برای مثال، ممکن است فرد نسبت به کسی که دوستش دارد خشمگین باشد، اما خشم را بهدلیل ترس از دست دادن رابطه، نتواند تجربه کند. یا فردی نسبت به یکی از والدین خود احساس خشم و در عین حال عشق داشته باشد و همین همزمانی احساسات، تعارض شدیدی ایجاد کند.
در چنین شرایطی، احساس لزوما به شکل مستقیم تجربه نمیشود. ممکن است فرد به جای اینکه بگوید «از او عصبانی هستم»، دچار دلشوره، فشار قفسه سینه، سردرد، تهوع، گیجی، بیقراری یا افکار وسواسی شود.
بنابراین در چارچوب D-ISTDP، این سوال که: «چرا این فرد مضطرب است؟» سوال کمک کنندهای نیست، بلکه سوال دقیقتر و بهتر میتواند این باشد: «در لحظهای که اضطراب افزایش پیدا کرد، چه احساس یا تکانهای در حال نزدیک شدن به تجربه بود و چه چیزی مانع تجربه مستقیم آن شد؟»
مثلث تعارض؛ رابطهی بین احساس، اضطراب و دفاع
یکی از مهمترین ابزارهای مفهومی در رواندرمانی پویشی، "مثلث تعارض" است. این صورتبندی در اصل به کارهای دیوید مالان بازمیگردد که در رویکرد دوانلو به شکلی بسیار دقیق و لحظهبهلحظه در فرایند درمان به کار گرفته شده است. مثلث تعارض رابطه میان سه عنصر اصلی را نشان میدهد:
"احساس یا تکانه ← اضطراب ← دفاع"
برای مثال:
فردی ممکن است وقتی خشم خود را نسبت به فردی مهم در زندگیاش احساس میکند دچار اضطراب شود. برای کاهش این اضطراب، ممکن است شروع به توضیح دادن، شوخی کردن، عوض کردن موضوع، عقلانیسازی، سرزنش خود، گریه کردن، صحبت کردن بیش از حد یا حتی قطع ارتباط با فرد کند.
بنابراین دفاع، در بسیاری از موارد، دشمن فرد نیست؛ بلکه راهی است که روان برای محافظت از فرد در برابر تجربهای که در آن لحظه بیش از ظرفیت اوست به کار میگیرد. پس اینجاست که به قول دکتر داود معنویپور در کتاب "برافراشتن ناهشیار": شاید بهتر است به جای نام "مثلث تعارض" به آن "مثلث تعادل" بگوییم چون روان برای ادامه زندگی در بین تعارضات، به تعادل نیاز دارد.
اما همین راهکار محافظتی میتواند به یک چرخه تبدیل شود:
بازگشت اضطراب → باقی ماندن تعارض → کاهش موقت اضطراب → دفاع → اضطراب → احساس
به همین دلیل است که در D-ISTDP درمانگر صرفا به دنبال حذف دفاع نیست. ابتدا باید بفهمد دفاع "در برابر چه چیزی" فعال شده است.
تجربهی اضطراب، تجربهی ناخوشایندیست مخصوصا اگر این تجربه با شدت زیادی ایجاد شود. به همین جهت اکثر افراد چون ظرفیت تحمل اضطراب را ندارند، مخصوصا اینکه اضطراب، جسم را مستقیما تحت تاثیر قرار میدهد، باید سریعا راهی پیدا کنند تا از اضطراب رها شوند به همین جهت دفاعها به خدمت کاهش اضطراب درمیآیند.
فرض کنید فردی از شخصی که به او وابسته است و دوستش دارد، عصبانی شده است. خشم در حال افزایش است اما همزمان ممکن است در ناخودآگاه او این باور یا تجربه وجود داشته باشد که:
«اگر عصبانی شوم، او را از دست میدهم.»
در این وضعیت، عدم تجربه مستقیم خشم میتواند اضطراب ایجاد کند. فرد ممکن است به جای تجربه خشم، شروع به توضیح دادن رفتار طرف مقابل کند:
«شاید من مقصر بودم... شاید منظور بدی نداشت... شاید من زیادی حساس هستم...»
در ظاهر، فرد در حال فکر کردن است؛ اما از منظر روانپویشی ممکن است این فکر کردن نقش دفاعی پیدا کرده باشد و او را از تماس با احساسش دور کند.
دکتر دوانلو در نوشتههای خود به شکل گستردهای به شناسایی و مدیریت دفاعهای تاکتیکی در ISTDP و DISTDP پرداخته است؛ از جمله دفاعهایی مانند پوشاندن احساس با کلمات و صحبت غیرمستقیم.
این نکته اهمیت زیادی دارد: "دفاع لزوما یک رفتار آگاهانه و عمدی نیست." فرد معمولا تصمیم نمیگیرد که «حالا از عقلانیسازی استفاده کنم تا احساس خشمم را تجربه نکنم». این فرایند میتواند به شکل خودکار و خارج از آگاهی رخ دهد.
مطالعه بیشتر مقالات تخصصی:
رویکرد D-ISTDP و مفهوم سایکوپاتی انتقالی
رویکرد D-ISTDP و مفهوم نوروز انتقال در دیدگاه فروید و دوانلو
پاسخ به این سوال قطعی نیست..! در D-ISTDP، افزایش اضطراب در بیشتر مواقع نشانه این است که فرد در حال نزدیک شدن به یک احساس مهم است. در این حالت، اضطراب میتواند اطلاعاتی درباره نزدیک شدن به هسته تعارض را فراهم کند. به همین دلیل، اضطراب در این رویکرد چیزی نیست که باید «خاموش» شود؛ بلکه باید "خوانده و تنظیم" شود.
مقالهای که موریس جوزف در سال ۲۰۲۵ در "American Journal of Psychotherapy" منتشر کرد، دقیقا بر همین ایده تمرکز دارد. او مفهوم «اضطراب علامتی» یا "Signal Anxiety" را در پیوند با مسیرهای تخلیه اضطراب در مدل دکتر دوانلو بررسی میکند و پیشنهاد میکند که این مسیرها میتوانند به درمانگر کمک کنند تا ظهور اضطراب علامتی را بهتر تشخیص دهد. خود نویسنده نیز تاکید میکند که این ایدهها باید همچنان بهصورت پژوهشی آزموده شوند. بنابراین درمانگر D-ISTDP به چگونگی ظهور اضطراب آن در بدن و فرایند ذهنی بیمار نیز توجه دارد.
یکی از تخصصیترین بخشهای مدل دوانلو، توجه به "مسیرهای تخلیه اضطراب" در بدن است. اضطراب همیشه به یک شکل تجربه نمیشود. ممکن است یک فرد وقتی احساسات تعارضآمیزش فعال میشوند، عمدتا تنش عضلانی پیدا کند؛ فرد دیگری دچار علائم گوارشی شود و فرد دیگری در لحظه اضطراب دچار گیجی، اختلال تمرکز یا تغییرات ادراکی شود.
بهطور کلی، سه مسیر اصلی در ادبیات ISTDP مطرح میشوند:
۱. مسیر عضلات ارادی یا مخطط
در این مسیر، اضطراب بیشتر به شکل تنش عضلانی در دستها، شستها و انگشتان آغاز میشود و سپس با درگیر کردن مج دست و ساعد، حرکت مشت کردن دستها را در پی دارد و سپس به گردن و ماهیچههای فک و عضلات بین دندهای منتقل میشود . با تنگی نفس و آه کشیدن نمایان میشود.
برای مثال ممکن است فرد:
این نشانهها به خودی خود به معنای «مشکل روانی» نیستند و در پزشکی نیز باید علل جسمانی احتمالی در نظر گرفته شوند؛ اما در بافت رواندرمانی میتوانند به درمانگر نشان دهند که با افزایش هیجان، سطح برانگیختگی اضطرابی فرد نیز تغییر کرده است.
۲. مسیر عضلات صاف
در این مسیر اضطراب به سیستم عصبی خودمختار منتقل میشود و با نشانههایی چون تعریق، افزایش ضربان قلب، تنفس سطحی، دلپیچه، دلآشوبه، استفراغ و یا اسهال همراه است که این اضطراب موجب شلشدگی عضلات و کرختی خواهد شد.
البته این نکته بسیار مهم است که "وجود علامت گوارشی بهتنهایی اثبات نمیکند که علت آن روانشناختی است." بیماریهای جسمانی باید به شکل مناسب بررسی پزشکی نیز بشوند.
در D-ISTDP، این نشانهها زمانی اهمیت پیدا میکنند که در ارتباط زمانی و بالینی با فعال شدن هیجان و تعارض مشاهده شوند.
۳. مسیر شناختی ـ ادراکی
در برخی افراد، افزایش اضطراب میتواند با تغییر در عملکرد شناختی و ادراکی همراه شود مانند: پرش افکار، گیجی، منگی، تاری دید، بیحالی و هالهبینی. این گروه اضطراب را در شدیدترین حالت ممکن تجربه میکنند و در طیف بیماران با ساختار شکننده قرار میگیرند و معمولا به عنوان افرادی آرام و بیاعتنا شناخته میشوند.
فرد ممکن است:
این موضوع برای درمانگر اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا نشان میدهد ادامه فشار برای دسترسی مستقیم به احساس ممکن است در آن لحظه برای بیمار بیش از ظرفیت تنظیم اضطراب او باشد و ادامه روند درمانی به او آسیب بزند پس درمانگر باید سریعا سطح اضطراب بیمار را با تکنیک مناسب تنظیم کند.
در واقع در "D-ISTDP" این سؤال که «چقدر اضطراب داری؟» شاید کمکی به درمان و درمانگر نکند، بلکه «اضطراب چگونه در این فرد تخلیه و تجربه میشود؟» اهمیت دارد.
برای مطالعه بیشتر:
رویکرد روانپویشی D-ISTDP چه کمکی به مراجع میکند؟
یکی از مفاهیم مهم در فهم اضطراب در روانپویشی کوتاهمدت، "آستانه تحمل اضطراب" است. ظرفیت افراد برای تحمل و پردازش اضطراب یکسان نیست. ممکن است یک بیمار بتواند با افزایش قابلتوجهی در اضطراب همچنان ارتباط خود را با احساس حفظ کند، اما بیمار دیگری در همان سطح از برانگیختگی وارد آشفتگی شناختی، علائم جسمانی شدید یا دفاعهای بسیار ابتداییتر شود.
به همین دلیل، در D-ISTDP فشار درمانی نباید به شکل مکانیکی و بدون توجه به ظرفیت بیمار افزایش پیدا کند.
درمانگر باید دائما وضعیت اضطراب، احساس، دفاع و ظرفیت بیمار را پایش کند. این مسئله یکی از دلایلی است که در تحول تکنیک دوانلو، این پایشها و بررسیها برای کار با بیمارانی که ظرفیت تحمل اضطراب پایینتری دارند اهمیت پیدا کردند.
در رویکرد DISTDP پاسخ لزوما مثبت نیست. در فرایند درمان، نزدیک شدن به تعارضهای مرتبط با دلبستگی میتواند همزمان احساسات متضادی مانند میل به نزدیکی و خشم را فعال کند. چرا؟ چون ممکن است از نزدیک شدن به درمانگر و تجربه درکشدن خوشحال باشد و در عین حال نسبت به همین نزدیکی احساس خشم، ترس یا تعارض کند. در چنین لحظهای افزایش اضطراب میتواند یک سیگنال مهم باشد نه چیزی که صرفا باید هرچه سریعتر از بین برود.
این یکی از سوءبرداشتهای رایج درباره روانپویشی کوتاهمدت فشرده است. (همچنین یک برداشت اشتباه دیگر این است که درمانگران فکر میکنند بیماران باید در این روش فقط خشمگین شوند که این طرز فکر کاملا اشتباه است.)
هدف درمانگر "ایجاد اضطراب" نیست. هدف، ایجاد شرایطی است که بیمار بتواند با مقدار قابلتحملی از اضطراب، به تجربه هیجانی خود نزدیک شود. درمانگر ممکن است نسبت به دفاع بیمار مداخلهای انجام دهد یا از بیمار بخواهد دقیقتر به تجربه خود توجه کند، اما این مداخلات باید با ظرفیت تنظیم اضطراب بیمار کاملا هماهنگ باشند.
اگر اضطراب بیش از ظرفیت بیمار افزایش پیدا کند، درمانگر ممکن است به جای ادامه فشار، ابتدا به تنظیم اضطراب، افزایش ظرفیت تجربه هیجانی یا اصلاح نحوه کار درمانی بپردازد. بنابراین فشار درمانی در D-ISTDP به معنای «فشار آوردن به بیمار برای احساس کردن» نیست؛ بلکه بخشی از یک فرایند دقیق برای کمک به بیمار است تا بتواند از دفاعهایی که مانع تجربه احساس میشود دست بردارد و همچنین از شدت اضطراب خود بکاهد، بدون اینکه از ظرفیت تنظیم خود خارج شود.
در نسخههای اولیه ISTDP، تجربه بالینی نشان داد که همه بیماران به یک شیوه نمیتوانند با فشار مستقیم برای دسترسی به احساس کار کنند. دکتر دوانلو در ادامه توسعه مدل خود به D-ISTDP، روشهایی مانند "graded format" را برای کار با بیمارانی که ظرفیت تحمل اضطراب پایینتری دارند و نیز بیماران پیچیدهتر توسعه داد. در این بیماران، هدف تنها رسیدن سریع به احساسات عمیق نیست؛ بلکه گاهی ابتدا باید ظرفیت بیمار برای تحمل اضطراب و تجربه هیجانی افزایش پیدا کند.
به بیان ساده:
شدت مداخله درمانگر پویشی باید با ظرفیت بیمار هماهنگ باشد.
این اصل کمک میکند D-ISTDP را از تصویری که آن را صرفا «درمان شدید و خشن برای بیرون کشیدن احساسات» میدانند، متمایز کنیم.
یکی دیگر از تفاوتهای مهم D-ISTDP با رویکردهایی که صرفا بر بینش شناختی تاکید دارند، اهمیت "تجربه مستقیم هیجان" است. ممکن است فرد سالها بداند که از پدرش عصبانی است و ممکن است حتی بتواند درباره این خشم تحلیلهای بسیار دقیق و پیچیدهای ارائه کند، اما صرف دانستن اینکه «من خشمگین هستم» با "تجربه خشم" یکی نیست.
در D-ISTDP هر احساس (غم، گناه، خشم، شادی و جنسی) سه مولفه دارد و لازم است بیمار برای تجربه درست و اصولی احساس خود هر سه مولفه را دارا باشد که درمانگر با بررسی این سه مولفه دربیمار برای ادامه روند درمان و مداخلات مورد نظر، تصمیمگیری میکند.
یعنی بیمار بتواند احساس خود را بشناسد و آن را به صورت درست نامگذاری کند.
هر احساس روند نسبتا مشخصی در بدن دارد و لازم است که بیمار آن را در درون خود مشاهده کند.
هنگامی که احساس به رفتار تبدیل میشود
نکته مهم: فقدان هر کدام از مولفههای سهگانهی فوق، نشانهی فعال بودن سیستمهای دفاعی بیمار است.
فرض کنیم زنی در رابطه عاطفی خود دائما از شریک زندگیاش ناراضی است. او میگوید:
«اصلا عصبانی نیستم. فقط فکر میکنم باید منطقیتر رفتار کند.»
اما وقتی درباره یکی از رفتارهای شریکش صحبت میکند، ناگهان:
و بعد میگوید: «ولش کن، اصلا مهم نیست.»
اگر فقط محتوای کلامی را بررسی کنیم، ممکن است تصور کنیم او واقعا خشمگین نیست. اما اگر فرایند را بررسی کنیم، ممکن است توالی دیگری دیده شود:
کاهش موقت تماس با خشم → دفاع → افزایش اضطراب → احساس خشم
خنده ممکن است نقش دفاعی پیدا کرده باشد، تغییر موضوع نیز ممکن است دفاع باشد، کماهمیت جلوه دادن مسئله نیز ممکن است دفاع باشد، در نتیجه، درمانگر به جای اینکه صرفا به بیمار بگوید: «شما عصبانی هستید.» فرایند را بررسی میکند:
«همین الان که دربارهی این موضوع صحبت کردیم، آه کشیدید، چه اتفاقی در بدنتان افتاد؟»
در اینجا درمانگر تلاش میکند بیمار را از "صحبت کردن درباره احساس" به سمت "تجربه کردن احساس" هدایت کند که این فرایند در ابتدا منجر به "افزایش اضطراب" و سپس با "تنظیم اضطراب" توسط درمانگر، به سمت تجربهی احساسات در بیمار میشود.
برای فهم دقیقتر اضطراب در D-ISTDP، مفهوم "مثلث شخص (Triangle of Person)" نیز اهمیت دارد.
تعارضهای هیجانی معمولا فقط متعلق به رابطه فعلی نیستند. ممکن است یک موقعیت در رابطه امروز، احساساتی را فعال کند که ریشه در روابط مهم گذشته داشتهاند. بنابراین میتوان سه حوزه را در نظر گرفت:
گذشته — روابط فعلی — رابطه با درمانگر
برای مثال، فردی که در کودکی یاد گرفته خشم خود را در برابر والدینش سرکوب کند، ممکن است در بزرگسالی نیز هنگام خشم نسبت به شریک عاطفی خود مضطرب شود. حتی ممکن است همین الگو در رابطه با درمانگر نیز ظاهر شود. وقتی درمانگر از بیمار میخواهد احساس خود را دقیقتر تجربه کند، ممکن است همان اضطرابی فعال شود که در روابط مهم گذشته نیز تجربه شده است.
فرض کنیم فردی هر بار که دچار اضطراب میشود، سریع خود را مشغول میکند، از دیگران اطمینان میگیرد، از موقعیت فرار میکند یا با افکار منطقی اضطراب خود را سرکوب میکند و یا سریع دارو استفاده میکند.
ممکن است این اقدامات در کوتاهمدت آرامش ایجاد کنند اما اگر اضطراب بخشی از یک چرخه تعارض باشد، صرفا پایین آوردن اضطراب بدون فهمیدن آنچه اضطراب را ایجاد میکند، ممکن است به حل ریشهای چرخه منجر نشود.
در D-ISTDP هدف این نیست که بیمار یاد بگیرد "هیچوقت مضطرب نشود" بلکه هدف این است که بتواند در موقعیتهایی که یک احساس مهم فعال میشود، ظرفیت بیشتری برای ماندن با تجربه خود داشته باشد و مجبور نباشد بلافاصله به دفاعهای ناکارآمد پناه ببرد. به همین دلیل، اضطراب میتواند از یک «دشمن» به یک "پیام بالینی" تبدیل شود.
اگر بخواهیم کل فرایند را ساده کنیم، میتوان گفت درمانگر D-ISTDP در طول جلسه چند سوال را دنبال میکند:
این نگاه باعث میشود درمانگر به جای جنگیدن مستقیم با علامتها و نشانهها، "فرایندی را که علامت را ایجاد و حفظ میکند" را دنبال کند. در نتیجه، اضطراب میتواند به نقشهای برای فهم تعارض ناخودآگاه تبدیل شود.
هدف D-ISTDP این نیست که انسان را به موجودی تبدیل کند که دیگر هرگز مضطرب نمیشود. اضطراب بخشی طبیعی از زندگی یک انسان در موقعیتهای مختلف است. هدف درمان بیشتر آن است که فرد بتواند با ظرفیت بالاتری احساسات دشوار خود را تجربه کند؛ بدون اینکه مجبور باشد برای فرار از آنها به شکل مداوم از دفاعهایی استفاده کند که در نهایت برای خودش یا روابطش هزینه ایجاد میکنند.
از این منظر، شاید سؤال اصلی درمان این باشد که:
«وقتی مضطرب میشوم، چه چیزی در درون من در حال رخ دادن است؟ چه احساسی در حال نزدیک شدن است و من چگونه از تجربه آن دور میشوم؟ تمایل به انجام چه کارهایی دارم و چه افکاری در ذهنم نقش میبندد»
این تغییر زاویه دید، یکی از مهمترین ویژگیهای نگاه روانپویشی به اضطراب است.
در D-ISTDP، اضطراب میتواند هم علامت رنج باشد و هم اطلاعاتی درباره تعارض درونی فرد فراهم کند. درمانگر با مشاهده ارتباط میان "احساس، اضطراب و دفاع" و با توجه به ظرفیت فرد برای تحمل اضطراب، تلاش میکند چرخهای را که بارها در زندگی تکرار شده است در فضای اتاق درمان قابل مشاهده و قابل تغییر کند.
اضطراب در روانپویشی کوتاهمدت D-ISTDP صرفا یک علامت نیست که باید سرکوب یا خاموش شود. اضطراب میتواند در ارتباط با نزدیک شدن احساسات و تکانههای تعارضآمیز، فعال شدن دفاعها و ظرفیت فرد برای تحمل تجربه هیجانی فهمیده شود.
"مثلث تعارض" به درمانگر کمک میکند رابطه میان احساس، اضطراب و دفاع را دنبال کند. "مسیرهای تخلیه اضطراب" کمک میکنند مشخص شود اضطراب چگونه در بدن و ذهن فرد ظاهر میشود. مفهوم "آستانه اضطراب" نیز اهمیت ظرفیت فرد را در تعیین شدت و نوع مداخله نشان میدهد.
در نتیجه، درمان اضطراب در D-ISTDP فقط به معنای آرام کردن بیمار نیست؛ بلکه به معنای کمک به او برای شناخت و تجربه تدریجی احساساتی است که ممکن است سالها از آنها اجتناب کرده باشد. در این نگاه، اضطراب دیگر صرفا چیزی نیست که باید از آن فرار کرد، باید به آن توجه و گاهی نیز باید بدان گوش کرد...
در انتهای این مقاله از شما خوانندگان محترم خواهشمندیم که مارا از نظرات خود بهرهمند کنید.