همدلی با خود در D-ISTDP به چه معناست؟

همدلی با خود در D-ISTDP چیست؟ نقش آن در روان‌درمانی پویشی

خبر 1405/08/15 25 زمان مطالعه: 6 دقیقه
همدلی در D-ISTDP

همدلی با خود در D-ISTDP

هر چقدر که سیستم تخریب‌گر ناهشیار بیمار بی‌وقفه به خودتخریبی و حمله به خود مشغول است، بخش سازنده‌ی بیمار منتظر راه‌اندازی مجدد همدلی با خود است تا سیستم تخریب‌گر را ضعیف کند.

همدلی با خود نه به معنای دوست داشتن خود بلکه به معنای

همدلی معمولا با توانایی درک احساسات و تجربه‌های دیگران شناخته می‌شود؛ اما آیا می‌توان پیش از درک دیگران، با دنیای درونی خود همدل نبود؟ در روان‌درمانی پویشی فشرده و کوتاه‌مدت D-ISTDP، مفهوم متفاوتی از همدلی مطرح می‌شود که نقطه آغاز آن نه دیگری، بلکه خود فرد است: "همدلی با خود (Self-Empathy)"

همدلی با خود در این رویکرد به معنای دوست داشتن خود یا تایید تمام رفتارهای خویشتن نیست؛ بلکه به توانایی فرد برای شناخت، درک و پذیرش تجربه‌های درونی خود اشاره دارد. فردی که از این توانایی برخوردار است، می‌تواند احساسات و تکانه‌های خود را بشناسد، اضطرابش را تشخیص دهد و سازوکارهای دفاعی‌ای را که برای دوری از تجربه احساسات به کار می‌گیرد، مشاهده کند.

از این منظر، همدلی با خود یکی از زمینه‌های مهم انسجام و یکپارچگی روانی است و می‌تواند مسیر دستیابی به همدلی با دیگران را نیز هموار کند.

همدلی با خود در روان‌شناسی چه معنایی دارد؟

در رایج روان‌شناسی، همدلی کردن به توانایی شناخت و درک هیجانات و احساسات فرد دیگر، پاسخ عاطفی به تجربه‌های او و تصور ذهنی موقعیت از منظر شخصی دیگر اشاره دارد.

اما مفهوم همدلی با خود معنای متفاوتی دارد. همدلی با خود به معنای وفاق و اتحاد میان عناصر مختلف دنیای درون‌روانی است؛ یعنی فرد بتواند میان احساسات، شناخت‌ها و رفتارهای خود ارتباط برقرار کند و نسبت به آنچه در درونش اتفاق می‌افتد آگاهی داشته باشد.

برای مثال، فردی را تصور کنید که در یک موقعیت بین‌فردی دچار خشم شده است، اما به‌جای شناخت و تجربه این احساس، آن را انکار می‌کند، اضطراب را در بدن خود تجربه می‌کند یا با سرزنش کردن خویشتن از مواجهه با احساس اصلی فاصله می‌گیرد.

در چنین شرایطی، فرد لزوما از آنچه در دنیای درونی‌اش اتفاق می‌افتد آگاه نیست. او ممکن است رفتار خود را بشناسد، اما نداند چه احساسی در پس آن قرار دارد، اضطرابش چگونه فعال شده و چه دفاعی برای اجتناب از تجربه آن به کار گرفته است.

در مقابل، فرد دارای همدلی با خود می‌تواند این فرایند را مشاهده کند؛ احساس خود را تشخیص دهد، اضطراب را بشناسد و از عملکرد دفاع‌هایش آگاه شود.

بنابراین، همدلی با خود را نباید با خوددوستی، خودشیفتگی یا صرفا داشتن نگرش مثبت به خویشتن یکسان دانست. محور اصلی این مفهوم، آگاهی، انسجام و یکپارچگی دنیای درون‌روانی است.

ارتباط همدلی با خود و مثلث تعارض در D-ISTDP

یکی از مهم‌ترین مبانی نظری برای فهم همدلی با خود در روان‌درمانی پویشی فشرده، مثلث تعارض (Triangle of Conflict) است.

در مدل دوانلو، سه مولفه اصلی در چرخه تعارض درون‌روانی عبارت‌اند از:

  • احساس‌ها و تکانه‌ها: ناتوانی بیمار در تجربه‌ احساسات و تکانه‌هایی که در موقعیت‌های مختلف فعال می‌شوند.
  • اضطراب:  تجربه نوروسایکوبیولوژیک اضطراب بیمار در مواجهه با احساسات و تکانه‌های تعارض‌آمیز
  • دفاع‌ها: سازوکارهایی که فرد برای دوری از تجربه احساسات و کاهش اضطراب به کار می‌گیرد. مانند مقاومت در نزدیکی هیجانی یا خودسرزنشی و نشخوار فکری

در این مدل، احساس‌ها و تکانه‌ها در رأس پایین مثلث قرار دارند و اضطراب و دفاع‌ها دو مولفه دیگر آن را تشکیل می‌دهند.

هنگامی که فرد نمی‌تواند احساسات خود را به‌صورت صادقانه تجربه کند، اضطراب و سازوکارهای دفاعی فعال می‌شوند. در نتیجه، ارتباط آگاهانه فرد با دنیای درونی خودش کاهش می‌یابد. از این منظر، همدلی با خود به توانایی فرد برای شناخت این سه مولفه و درک ارتباط میان آن‌ها اشاره دارد.

برای مثال، فردی که در مواجهه با انتقاد دیگران دچار اضطراب می‌شود، ممکن است به‌جای شناخت خشم یا احساسات دیگری که در او فعال شده‌اند، به خودسرزنشی، سکوت یا اجتناب روی بیاورد. افزایش همدلی با خود به او کمک می‌کند تا این چرخه را بهتر بشناسد و ارتباط میان احساس، اضطراب و دفاع را درک کند.

درمان‌گر با استفاده از مثلث تعارض می‌تواند این فرایند را بررسی کند و به بیمار کمک کند تا به‌تدریج نسبت به تجربه‌های درونی خود آگاه‌تر شود.

برای مطالعه بیشتر:

اضطراب در روان‌پویشی کوتاه‌مدت DISTDP

چرا همدلی با خود مقدم بر همدلی با دیگران است؟

یکی از نکات مهم در دیدگاه دکتر داود معنوی‌پور، تقدم همدلی با خود بر همدلی با دیگران است. فردی که نمی‌تواند احساسات، اضطراب‌ها و دفاع‌های خود را به‌درستی بشناسد، ممکن است در درک واقع‌بینانه تجربه‌های دیگران نیز با دشواری مواجه شود.

لینک آشنایی با کتاب برافراشتن ناهشیار

برای مثال، ممکن است فرد تصور کند که بسیار فداکار است، به دیگران محبت می‌کند و همیشه برای آن‌ها وقت می‌گذارد؛ اما در عین حال، از نیازها و احساسات خودش آگاهی کافی نداشته باشد. حتی ممکن است رفتارهای به‌ظاهر محبت‌آمیز او با خودنادیده‌گیری یا ناتوانی در شناخت تعارض‌های درونی همراه باشند. در چنین شرایطی، ابراز محبت به دیگران الزاما به معنای برخورداری از همدلی عمیق نیست.

درک احساسات دیگران مستلزم توانایی شناخت و تجربه احساسات خود نیز هست. فردی که بتواند با دنیای درونی خود ارتباط برقرار کند، ظرفیت بیشتری برای مشاهده و درک تجربه‌های هیجانی دیگران خواهد داشت.

از این رو، همدلی با خود را می‌توان زمینه‌ای اساسی برای گسترش همدلی به روابط بین‌فردی دانست.

همدلی با خود و خودشیفتگی چه تفاوتی دارند؟

همدلی با خود گاهی با خودشیفتگی اشتباه گرفته می‌شود؛ در حالی که این دو مفهوم از نظر مبانی روان‌شناختی تفاوت‌های مهمی دارند. خودشیفتگی در روان‌شناسی تحلیلی با سازمان‌یابی لیبیدو و روابط ابژه ارتباط دارد و فروید میان خودشیفتگی اولیه و ثانویه تمایز قائل می‌شود. اما در مفهوم همدلی با خود، مسئله اصلی تمرکز بر خویشتن نیست، بلکه انسجام و یکپارچگی عناصر مختلف دنیای درون‌روانی است.

به بیان ساده، خودشیفتگی را نمی‌توان معادل آگاهی و پذیرش دنیای درونی دانست. فردی ممکن است توجه زیادی به خود داشته باشد، اما همچنان از شناخت احساسات و نیازهای واقعی خود ناتوان باشد. در مقابل، همدلی با خود مستلزم توانایی مشاهده واقع‌بینانه تجربه‌های درونی و درک ارتباط میان آن‌هاست. چنین فردی نه‌تنها می‌تواند با خود ارتباط برقرار کند، بلکه ظرفیت بیشتری برای درک تجربه‌های دیگران نیز خواهد داشت.

نشانه‌های سطح پایین همدلی با خود در بیماران

در D-ISTDP، ارزیابی همدلی با خود از طریق بررسی عناصر مثلث تعارض انجام می‌شود. سه حوزه مهم برای بررسی این موضوع عبارت‌اند از:

۱. تجربه اضطراب

اضطراب یکی از شاخص‌های مهم برای ارزیابی وضعیت درون‌روانی بیمار است.

بر اساس تقسیم‌بندی مطرح‌شده در ادبیات دوانلو، اضطراب می‌تواند در سه مسیر اصلی تجربه شود:

  • عضلات مخطط یا ارادی؛ مانند تنش در دست‌ها، ساعد، شانه و گردن.
  • عضلات صاف؛ مانند اسپاسم‌های گوارشی و برخی واکنش‌های جسمانی.
  • آشوب شناختی؛ مانند گیجی، کاهش تمرکز، اختلال حافظه و دشواری در جهت‌یابی.

در چارچوب مطرح‌شده در کتاب برافراشتن ناهشیار، تجربه اضطراب در مسیر عضلات صاف و آشوب شناختی می‌تواند با سطح پایین‌تر همدلی با خود و شکنندگی ساختار روانی همراه باشد. در این شرایط، برانگیختگی احساسات و تکانه‌ها ممکن است عملکرد فرد را مختل کند و ظرفیت او برای مواجهه با تجربه‌های هیجانی را کاهش دهد.

۲. سازمان دفاعی ناهشیار

روان انسان نیز مانند جسم دارای سازمانی دفاعی است که در شرایط مختلف به حفظ تعادل و سازگاری کمک می‌کند.

دفاع‌ها لزوما آسیب‌شناختی نیستند؛ بسیاری از آن‌ها در مقاطع مختلف زندگی کارکردهای سازگارانه داشته‌اند. با این حال، زمانی که این سازوکارها به شکل انعطاف‌ناپذیر عمل کنند و مانع تجربه احساسات شوند، می‌توانند در تداوم مشکلات روان‌شناختی نقش داشته باشند. برخی از الگوهایی که در این چارچوب با خودتخریبی و سطح پایین همدلی با خود ارتباط پیدا می‌کنند عبارت‌اند از:

  • خودسرزنشی مداوم
  • نشخوار ذهنی
  • منفی‌گرایی
  • خودناارزنده‌سازی
  • جسمانی‌سازی
  • مقاومت در برابر نزدیکی هیجانی

درمان‌گر پویشی با شناسایی این الگوها می‌تواند به بیمار کمک کند تا عملکرد دفاع‌های خود را بهتر مشاهده کند و ارتباط آن‌ها را با مشکلات زندگی‌اش دریابد.

برای مطالعه بیشتر:

روان‌پویشی در انستیتو دکتر معنوی‌پور

۳. ناتوانی در تجربه احساسات

سومین حوزه، توانایی بیمار برای تجربه واقعی و یکپارچه احساسات است. صرف نام‌گذاری یک احساس به معنای تجربه کامل آن نیست. برای مثال، فرد ممکن است بگوید «غمگین هستم» یا «احساس گناه می‌کنم»، اما نتواند کیفیت هیجانی و تجربه جسمانی مرتبط با آن را شناسایی کند.

در دیدگاه مطرح‌شده در کتاب برافراشتن ناهشیار، تجربه نوروسایکوبیولوژیک احساس شامل شناخت و نام‌گذاری صحیح آن، فعال‌شدن مسیرهای فیزیولوژیک مرتبط و توانایی تصویرسازی رفتار متناسب با احساس است.

برای نمونه، فردی که احساس گناه را به‌درستی تجربه می‌کند، ممکن است آن را به‌صورت موجی از احساس دردناک در قسمت فوقانی سینه همراه با گریه توصیف کند و بتواند برای جبران رفتار اشتباه خود اقدام مناسبی انجام دهد. بنابراین، همدلی با خود صرفا به دانستن نام احساسات محدود نمی‌شود؛ بلکه مستلزم ارتباطی زنده و یکپارچه با تجربه هیجانی است.

تکنیک‌های افزایش همدلی با خود در D-ISTDP

در کتاب برافراشتن ناهشیار از دکتر داود معنوی‌پور، افزایش همدلی با خود از طریق تکنیک‌هایی انجام می‌شود که بر ظرفیت خیال‌پردازی، تصویرسازی ذهنی و تجربه نمادین رویدادها تکیه دارند.

این تکنیک‌ها به بیمار کمک می‌کنند تا از زاویه‌ای متفاوت به تجربه‌های درونی و گذشته خود نگاه کند و نسبت به بخش‌هایی از وجودش که پیش‌تر نادیده گرفته یا سرزنش کرده است، آگاهی بیشتری پیدا کند.

سه تکنیک مهم در این زمینه عبارت‌اند از:

۱. تکنیک خیال‌پردازی

تکنیک خیال‌پردازی برای بیمارانی مطرح می‌شود که با اضطراب شدید، خودسرزنشی و الگوهای خودتخریبی مواجه‌اند.

در این تکنیک، درمانگر ابتدا پیامدهای ادامه یافتن الگوهای مخرب بیمار را با استفاده از شواهد و تجربه‌های واقعی زندگی او روشن می‌کند. سپس از بیمار می‌خواهد پیامدهای احتمالی تداوم این رفتارها را در قالب یک موقعیت خیالی تصور کند.

در ادامه، بیمار به تصور وضعیت خود پس از مرگ و واکنش افرادی که به او علاقه دارند هدایت می‌شود.

هدف اصلی این فرایند، توجه دادن بیمار به دو موضوع است:

  • نخست، درک عشق موجود در زندگی: بیمار درمی‌یابد که افرادی در زندگی او وجود دارند که از فقدانش رنج خواهند برد و حضور او برایشان ارزشمند است.
  • دوم، مشاهده سازمان مخرب ناهشیار: بیمار به‌تدریج متوجه می‌شود که برخی الگوهای فکری و رفتاری او نه‌تنها به خودش، بلکه به روابط ارزشمند زندگی‌اش نیز آسیب می‌رسانند.

در این فرایند، بیمار فرصت پیدا می‌کند تا پیامدهای خودتخریبی را از زاویه‌ای متفاوت مشاهده کند.

۲. تکنیک تصویرسازی

در تکنیک تصویرسازی، بیمار به تصویر یا خاطره‌ای از دوران کودکی خود توجه می‌کند. درمان‌گر از او می‌خواهد جزئیات تصویر، سن کودک، لباس، حالت چهره و احساسات قابل مشاهده در چشمان او را توصیف کند.

سپس توجه بیمار به تجربه درونی آن کودک معطوف می‌شود:

  • این کودک چه احساسی دارد؟
  • به چه چیزی فکر می‌کند؟
  • آیا ترسیده یا مضطرب است؟
  • اگر اکنون در اتاق درمان حضور داشت، با او چگونه رفتار می‌کردید؟

هدف این تکنیک آن است که بیمار بتواند با تجربه‌های درونی کودکِ گذشته خود ارتباط برقرار کند.

در ادامه، درمان‌گر به بیمار کمک می‌کند تا به‌ جای قضاوت و سرزنش آن کودک، به بی‌گناهی، ارزشمندی و احساسات او توجه کند. این تجربه می‌تواند آغاز تغییر نگرش بیمار نسبت به خود و افزایش همدلی با خود باشد.

۳. تکنیک بازنگری رخدادهای کودکی

برخی بیماران حتی در مواجهه با تصویر کودکی خود نیز احساس همدلی ندارند. آن‌ها ممکن است نسبت به کودک درون خود بی‌تفاوت باشند یا او را سرزنش کنند و نتوانند بپذیرند یا دوست داشته باشند. در این شرایط، تلاش مستقیم برای وادار کردن بیمار به دوست داشتن کودک می‌تواند به رابطه درمانی آسیب برساند. دکتر داود معنوی‌پور در این زمینه بر اهمیت بازنگری تجربه‌های کودکی از زوایای مختلف تاکید می‌کند.

برای مثال، کودکی را تصور کنید که در محیطی پرتنش زندگی می‌کند و برای کاهش تنش میان والدین، تلاش می‌کند آن‌ها را بخنداند یا از یکی از آن‌ها مراقبت کند.

ممکن است این کودک در بزرگسالی صرفا به رنج‌ها و محرومیت‌های دوران کودکی خود توجه کند و نتواند توانایی‌ها و راهکارهایی را که برای سازگاری با شرایط دشوار به کار گرفته است، ببیند.

در تکنیک بازنگری رخدادهای کودکی، درمانگر به بیمار کمک می‌کند تا همان تجربه را از منظری گسترده‌تر مشاهده کند.

این فرایند در هشت گام اصلی دنبال می‌شود:

  • ۱. بررسی دقیق خاطره و شناخت اهمیت آن مسئله از دیدگاه کودک.
  • ۲. شناسایی روش‌هایی که کودک برای حل مسئله به کار گرفته است.
  • ۳. بررسی امکانات و محدودیت‌های کودک با توجه به سن، دانش و توانایی‌های آن زمان.
  • ۴. توجه به اینکه کودک با تکیه بر چه امکانات و منابعی تلاش کرده است از خود مراقبت کند.
  • ۵. شناسایی توانایی حل مسئله و خلاقیت کودک در مواجهه با شرایط دشوار.
  • ۶. بررسی احساس بیمار نسبت به کودکی که با وجود محدودیت‌ها برای حل مشکلاتش تلاش کرده است.
  • ۷. بازنگری قضاوت‌های گذشته و مشاهده جنبه‌هایی از تجربه که پیش‌تر نادیده گرفته شده بودند.
  • ۸. ایجاد رابطه‌ای متفاوت با تصویر کودک و تلاش برای جبران سال‌ها نادیده‌گرفتن و سرزنش او.

این تکنیک به بیمار کمک می‌کند تا تجربه‌های کودکی را نه‌فقط از منظر رنج‌ها و ناتوانی‌ها، بلکه با توجه به توانایی‌ها و تلاش‌های آن زمان نیز ارزیابی کند.

اهمیت زمان‌شناسی درمان‌گر در افزایش همدلی با خود

 یکی از نکات مهم در این فرایند، تشخیص زمان مناسب برای استفاده از هر تکنیک است. تجربه‌های درون‌روانی بیماران یکسان نیستند و تکنیکی که برای یک بیمار مؤثر است، ممکن است برای بیمار دیگری کارایی نداشته باشد. درمان‌گر باید در طول جلسه درمان به تجربه‌های هیجانی بیمار، سطح اضطراب، سازمان دفاعی و آنچه در رابطه درمانی در حال رخ دادن است توجه داشته باشد.

برای مثال، استفاده نامناسب یا زودهنگام از یک تکنیک می‌تواند به مقاومت بیمار دامن بزند و پیمان درمانی را تضعیف کند.

همچنین هدف از مداخلات درمانی صرفا برانگیختن خشم یا هیجان شدید نیست. تجربه احساس زمانی می‌تواند در فرایند درمان مؤثر باشد که از تعارض‌های درون‌روانی بیمار سرچشمه بگیرد، نه اینکه صرفا در اثر تحریک یا ایجاد تنش بین‌فردی به وجود آمده باشد. از این رو، حضور فعال، درک پویایی‌های بیمار و زمان‌شناسی بالینی از عوامل مهم در اثربخشی تکنیک‌های افزایش همدلی با خود هستند.

جمع‌بندی: همدلی با خود، مسیری برای انسجام روانی

در رویکرد D-ISTDP، همدلی با خود مفهومی فراتر از خوددوستی و نگرش مثبت به خویشتن است. این مفهوم به توانایی فرد برای شناخت، تجربه و پذیرش دنیای درون‌روانی خود و درک ارتباط میان احساسات، اضطراب‌ها و دفاع‌ها اشاره دارد.

فردی که از همدلی با خود برخوردار است، می‌تواند تجربه‌های هیجانی خود را بهتر بشناسد، عملکرد دفاع‌هایش را مشاهده کند و به‌جای گرفتار شدن در چرخه‌های خودتخریبی، ارتباط آگاهانه‌تری با دنیای درونی خود برقرار کند.

تکنیک‌هایی مانند خیال‌پردازی، تصویرسازی و بازنگری رخدادهای کودکی، در صورت انتخاب و اجرای مناسب از سوی درمان‌گر پویشی، می‌توانند به افزایش این ظرفیت کمک کنند.

در نهایت، همان‌گونه که در دیدگاه مطرح‌شده در کتاب «برافراشتن ناهشیار» تاکید می‌شود، توانایی همدلی با خود زمینه‌ای مهم برای گسترش همدلی با دیگران است؛ زیرا درک عمیق تجربه‌های دیگران، با شناخت و انسجام دنیای درونی خود فرد ارتباطی اساسی دارد.

پیوند کوتاه:
امتیاز بدهید:
1 2 3 4 5
0/5 (0 امتیاز)
نظر خود را وارد کنید
مانوشان